سلام می بینم که شهر در امن و امانه و هیچ خبری نیس خوب خوبه من این چن روز مشغول نقاشی کشیدن بودم کلی بهم خوش گذشت نتیجه اش هم خوب بود فقط حیف که مال خودم نیس اگه قابش کردم عکسش و میزارم خلاصه این که ملت در جریان باشن اینجانب نقاش نیز می باشم اهم خوب الان چی بگم یه کم حوصله ام سر رفته یه کم هم از دست خودم شاکی ام که چرا الکی واسه مردم غصه می خورم آخه چن روز پیش یکی از هم کارام زده بود کانال درد و دل و کلییییییییییییییییییییییییی از همکارای نزدیکش بد گفت و گله کرد که هی را به را کوچیکش می کنن و دلش و می شکونن من الاغم یه شب تا صب از خوابم زدمو هی به این موضوع فکر کردم تا شایدم یه راهی پیدا کنم به این بیچاره بگم تا حال این ایادی ظلم و استکبار و بگیره خلاصه امروز همین که رسیدم سر کار قبل از این که یخم واشه یه دفهه دیدم بلهههههههههههههههه ظالم و مظلوم دست در دست هم دارن دل میدن قلوه میگیرن همون لحظه دلم به حال خریت خودم کباب شد خوب دیگه همین بازم میگم نقاشی ام خیلی جیگر شده
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 توسط سولیست | لينك ثابت
|
سلام از یکی از دوستام یه رمان امانت گرفتم تا توی این تعطیلی ها بیکار نمونم این نامه رو توی اون کتاب دیدم یه جورایی به دلم نشست
با سلیقه خودم بعضی از کلمه ها رو عوض کردم
این روزا انقدر تنهام که برای آرامش پیدا کردن به خاطراتمون پناه میبرم میدونم خودم هم خوب میدونم اینجور وقتا بهترین سمگ صبور خداست ولی روم نمی شه برم پیشش راستش وبخای از روزی که تو رو ازش خواستم و بعد اونجوری شد دیگه دلم نمی خاد ازش چیزی بخام واسه خودم می دونم شاید مصلحتی بوده که من ازش بیخبرم ولی حالا حاصل اون مصلحت تنهایی بیشتر از پیش منه آره عزیز دلم من تنها تر و افسرده تر از همیشه ام یادت آرزو میکردم یه خانه کوچولو داشته باشم با یه دختر کوچولوی ناز که از پرورشگاه می گرفتم توش زندگی کنم؟ حالا من فقطط یه دخمه می خام یه سلول انفرادی یه جا که فقط من باشم و تنهایی اگه تو بودی همه رو میسپردم به تو و خودم میرفتم میدونم خراب شدن رابطه ما همش تقصیر خودم بود به قول بچه ها خوشی زده بود زیر دلم باا تو بد کردم تویی که هم پدرم بودی هم مادرم هم خواهرم هم برادرم با تو که همیشه مراقبم بودی نگرانم بودی حواست بود تا یه وقت ناراحت نشم یه وقت آفتاب پوستم وخراب نکنه یه وقت سرما اذیتم نکنه یه وقت گرسنه نمونم با تو بد کردم حالا خودم بهتر از هر کی میدونم دیگه ممکن نیس کسی از جنس دوس داشتن تو دوسم داشته باسه دیگه ممکن نیس کسی برا گرفتن دستم نصف روز منتم و بکشه سالی سه چهار باربرام تولد بگیره آخ که با رفتنت داغون شدم دیگه نه من جونم نه تو دیگه برگشتی نیست لعنت به من بی فکر لعنت به من که هیچ وقت نفهمیدم تو هم دوسم داری لعنت به من که فکر میکردم تو هم مثل بابام پستی لعنت به من که نمی فهمیدم وقتی دستای سردم با گرمای دستای تو گرم میشه خوشبخترین آدمم لعنت به من که اون همه عذابت دادم و تو دم نزدی چه قدر زود بزرک شدیم چه قدر زود تنهام گذاشتی آره با توام با تو که فقط اذیتت کردم با تو که هر وقت خاستمت بودب کاش اتفاق های اون یک سال آخر نیفتاده بود دیگه عاشقت نیستم فقط دلتنگتم دلتنگ محبتتم دلتنگ گردش رفتن و مسافرت رفتن با توام دلم میخاد یکی مثل تو از جنس تو کنارم باشه و ذره ذره وجودم و بپرسته
نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387 توسط سولیست | لينك ثابت
|
خسته ام خیلی خسته هر روز نا امیدتر از روز قبل هر روز دور تر از روز قبل انگار تو هی می ری بالا به جاش زیر پای من هی گودتر می شه دیگه برام مهم نیس که اینجا رو بلدی یا نه برام مهم نیس وقتی میای اینجا اشک تو چشات جمع می شه یا از حماقتم خنده ات می گیره از سانسور کردن احساسم خسته شدم از شرایطی که من و به اینجا رسونده بدم می یاد ئلم می خواد چشمام و ببندم و تمام زندگی ام بالا بیارم خسته ام از این که برای حفظ تعادل زندگی ام باید نگران کسایی باشم که بهم اهمیت نمی دن از این زندگی سگی که نمیذاره مال من باشی یبزارم تمام تفریح ام فکر کردن به تو برای انرژی گرفتن برای فراموش کردن همه سختی ها چقدر لذت بخش داشتنت چقدر بی درد بودن بی غصه بودن با تو بودن قشنگ با تمام وجودم دوست دارم ولی می دونم متوقفت می کنم دلم برات تنگ شده همین من فقط دلتنگم من فقط خسته ام از این همه مسولیت خسته شدم
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387 توسط سولیست | لينك ثابت
|
چند وقت قبل سر کار با یکی از همکار خان ها سر تلفن بحثم شد که البته طبق معمول به دلیل زود جوش آوردن من بود که البته ما چهار تا توپ و تشر رفتیم و آن آقام کوتاه آمد از اون به بعدم کاری باهش نداشتم و اگه می شد یه چشم غره هم کارش می کردم
تا این که امروزبا کلی عجله رفتم سر کار تا یه ساعت اونجا باشم و بعد بدو بدو برم دانشگاه آقا چشمتون روز بد نبینید
اول بسم الله که دیدیم یکی دیگه از همکارا هم با فاصله زمانی خیلی کم از من مهمون داره بد دیدم همکاری که باید یه بخشی از کار و انجام بده نیومده به علاوه مافوق اون همکارمم نیومده بود
بقیه بد بختی های این قرار ملاقات و نمیگم چون اگه تا حالام حوصله تون سر نرفته باشه حتما از این که بشنوید من 35 بار از 4 طبقه با آسانسور و بی آسانسور بالا رفتم دیونه میشید
ولی بریم سراغ همکار خان ما طبقه چهارم جلوی در آسانسور منتظر ورود مهمونایی که 10دقیقه پیش قالشون گذاشته بودیم ایستاده بودم که چشمتون روز بد نبینه در آسانسور باز شد اول مهمون اول بعد مهمون دوم پشت سر اونا همکار جان خان وارد شدن کف کردم همکار خان جان مرام گذاشته بود مهمونا رو آورده بود بالا تازه تا وقتی هم که من برای جبران کم کاری بقیه در حال بالا و پایین رفتن از پله ها بودم وایستاده بود کلی شرمنده شدم و به خودم عهد بستم تا به قول مامان خانممیدیگه مثل سماور زغالی زود جوش نیارم
پ.ن۱:اولین کامنت: شولی:سولی تو. چی کاره ای من مردم...........
پ.ن۲:بد جوری بهم ریختم دعام کنید
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387 توسط سولیست | لينك ثابت
|
حرفای من
مرسی که وبلاگ من و انتخاب کردی. هر چند اگه تصادفی باشه. لطفا قبل رفتنت نظرم بده.