دیروز با لاخره امتحان لعنتی رو دادم به معنای واقعی گند زدم رفت سوالاش احمقانه بود دیشب تا صبح بیدار بودم دونه دونه سوالا با راه حل درستش می یومد تو ذهنم و حرصم می داد از دیشب ازت بیزار شدم از تو همه کسایی که فقط توقع دارن از دیروز ساعت 8 گوشی ام جلو چشم بو ولی نه زنگ زدی نه اس ام اس به جهنم تصمیم داشتم فردای امتحان برم دنبال کارای کارورزی و پروژه ام که تا ساعت 9 دیشب هر دوش کنسل شد اونم به درک از ساعت 9 به بعدم تصمیم گرفتم با یکی برم بیرون که خوشبختانه هیچ کدوم از دوستام وقت نداشتن یکی مسافرت بود یکی درس داشت یکی داشت می مرد یکی مرده بود همه اینا دست به دست هم داده تا بد جوری احساس بدبختی کنم از صدای زنگ تلفن،موبایل و اس ام اس حالم بد می شه از فکر این که انقدر برات کوچیک بودم حالم بد می شه از این که همه هستن جز تو بدم می یاد از این که دارم به فراموش کردنت فکر می کنم بدم می یاد بدم می یاد از این که به حسابم نیاوردی بدم می یاد از این که راحت تحقیرم کردی بدم میاد بدم میاد بدم میاد همین روزا می شه سه سال سه سال که می شناسمت سه سال تموم می شه نمی دونم تو چه طور حساب کردی که شد 4 سال ولی شازده دارم فکر می کنم همه چی و تموم کنم شاید تا تموم شدن داستانم فقط دو سه تا اس ام اس و یه کم رنگ باقی مونده از این که کسی با بی توجهی تحقیرم کنه بیزارم می فهمی
دلم بد جوری گرفته بد جور بد جور دلم یه عالمه چیزای خوب می خاد یه عالمه دیگه دلم نمی خاد بگم دوسم داشته باش دیگه نمی خام از هر نیرویی حضورت و گدایی کنم دیگه نمی خام نمی خام
پ.ن:نیم ساعت بعد نوشتنم پیدات شد بابت حرفام متاسفم ولی تصمیمم..................
نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 توسط سولیست | لينك ثابت
|
سلام با این که نوشتن یه جورایی شغلمم هست ولی خیلی وقت حال و حوصله نوشتن ندارم 10-12 روز سر کار نرفتم این جام خیلی وقت دیگه حوصله غر زدن ندارم یه جورایی کارم شده غصه خوردن بگذریم اومدم یه چیز دیگه تعریف کنم باز شروع کردم از خودم گفتن چند روز با یه دختره که اقلا 6 یا 7 سا کوچیکتر آشنا شدم چادری و فوق العاده مظلومه وقتی می گم فوف العاده منظورم اینه که از اون آدمایی که اگه حقشم بخورن با این که حواسش هست اعتراض هم نمی کنه خلاصه این خانم قصه ما که رشته اش تجربی و داره به امید خانم دکتر شدن واسه کنکور می خونه امروز سر درد و دلش باز شد گفت بچه آخر خانه است باباش از اون مومن ها تعصبی از سوم راهنمایی بهش گفته حالا که سواد یاد گرفتی دیگه نمی خاد درس بخونی ولی دخترک هر جوری بوده خونده و دیپلم گرفته اما باباش نذاشته بره پیش دانشگاهی گفته وقتی من اجازه نمی دم بری دانشگاه پیش برا چی بری ازش پرسیدم چرا گفت باباش می گه اگه دخترم با پسرا باشه تو محیطی مثل دانشگاه باشه خراب می شه از دست می رم حالا دخترک داره یواشکی هم تو خانه پیش می خونه هم واسه کنکور درس می خونه به این امید که دانشگاه قبول شه و بعد هم باباش و راضی کنه از ظهر تا حالا خیلی ناراحتم شمارم و نوشتم و دادم بهش تا اگه تو ریاضی،فیزک و زبان اگه تونستم کمکش کنم من که زندگی خیلی راحتی ندارم ولی وقتی داشت اینا رو می گفت یاد دخترای دانشگاهمون افتادم که چه امکاناتی براشون فراهم بود تا شاید درس هم بخونن براش دعا کنید
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 توسط سولیست | لينك ثابت
|
حرفای من
مرسی که وبلاگ من و انتخاب کردی. هر چند اگه تصادفی باشه. لطفا قبل رفتنت نظرم بده.