سلام وای بچه ها امروز یه عالمه خوش گذشت حدودای ظهر رفتم بیرون افهیمه هم با زهرا و محبوب اومده بود دوربین خوشگلشم آورده بود به علاوه یه عالمه الویه که نهار خوردیم و کلی خندیدیم و عکس انداختیم راستی انگار هنوز انگار دماغم خوبه هنوزم کلی طالب داره کلی هم محبوب طفلک و به خاطر ب دست انداختیم تا 5:30 موندیم بعد رفتیم پارک و 100000000000تا عکس انداختیم چه عکسای توپی از آب در اومد به خصوص یکی که من از پشت درخت سرک می کشیدم کاش تو هم بودی اگه بودی خیلی خوش می گذشت از پارک که در اومدیم مامورا گیر دادن و شروع کرده بودن ما جیم شدیم خلاصه این که بعد مدتها کلی خوش گذشت می گن اگه زندگی و آسون بگیری قابل تحمل می شه الان با همه چی می شه ساخت الا نبود تو واییییییییییییییی راستی کتونی هام خیلی پام و می زنن ولی چون دوسشون دارم تحمل می کنم ***********************************
نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 توسط سولیست | لينك ثابت
|
سلام میگن امشب مثل لیله القدر اومدم اینجا آرزو کنم سال دیگه اگه زنده بودم همین جا می نویسم آرزوهام بر آورده شده یا نه آرزوهام 1-سلامتی و دل خوش واسه همه چه اونایی که می شناسم چه نمی شناسم ،دوسم دارن یا ازم بدشون مییاد 2-بی نیازی مالی اونم واسه همه دلم می خاد هیچ محتاجی وجود نداشته باشه تا از نگاه بی تفاوت اونایی که دارن و قدرت بخشش ندارن دلش بشکنه 3-می خام اوضاع خونمون اون طور بشه که دلم می خاد 4-تو رو داشته باشم تمام و کمال شمام برام دعا کنید
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387 توسط سولیست | لينك ثابت
|
دلم می خاد یه وبلاگ جدید داشته باشم مثل یه خانه جدید من خستم خیلیییییییییی وقته می خام بشینم با خودم سنگام و وا بکنم ولی می ترسم به قول رویا با خودم رو در واسی دارم می ترسم می ترسم می ترسم یه وقت نتیجه فک کردنم بشه گذشتن از تو فراموش کردن تو من هنوزم خیلی دوست دارم می تونم خیلی چیزا رو به خاطر تو تحمل کنم باور کن ولیییییییییییییییییی میترسم میترسم که این جوری تو قلب و مغزم کم رنگ بشی می ترسم یه روز بیام این نوشته ها رو بخونم و به سختی خاطراتمون بیاد تو ذهنم می ترسم میترسم یه روز از توبرام همین اسمت بمونه و شماره تلفنت شاید یه روز یادم برهیادم بره حاضرم سرم بره ولی اس ام اسات از تو گوشی ام پاک نشه خواهش می کنمممممممممممممممممممممممممممممممممممم یه کار نکن دنیام و آرزو هام خراب شه
*****************************************
تو سلف داشتم با رویا حرف می زدم یه کم اوضاش با رفیقش خراب شده داشت دنبال یه راه چاره می گشت یه ساعت بعد خود پسره زنگ زد پیش خودم فکر کردم من به هیچ وجهه نمی تونم به یه نفر به عنوان یه همسر فکر کنم من از این کارم مثل خیلی از کارای دیگه میترسم نمی دونم شاید برا این حرفا پیر شدم چولی واقعیتش اینه کهع می ترسم شرایطم و عوض کنم می ترسم از مامان دور شم شاید اون به من وابسته نباشه ولی من همیشه نگرانشم نگران اون و بقیه من احمق تو زندگی خودم واسه خودم هیچ جایی نذاشتم من دارم روز به روز تنها تر می شم من می ترسم تازگی ها حتی می ترسم به تو فکر کنم حتی می ترسم تو خیالم باهت حرف بزنم می ترسم یه دفه تو با اون چیزی که من می شناسم فرق کنی می ترسم یه وقتادرس وبم و داشته باشی و از خوندن حرفام ازم بدت بیاد یا بهم بخندی آره من می ترسم منی که همه فکر می کنن آخر اعتماد به نفس غرورم همیشه می ترسم
خیلی وقته ندیدمت از آخرین بار تا الن کلی فرق کردم کلی بی حوصله و سرد شدم به قول بچه ها گیج گیجم تو که نیستی نظر هیچ کس برام مهم نیس نه خرید می کنم نه به خودم می رسم دنبال یه فرصت می گردم تا تو ذهنم این موضوع رو تجزیه و تحلیل کنم ولی همیشه از انجامش فرار میکنم
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 توسط سولیست | لينك ثابت
|
سلام
نمی خاستم این هفته آپ کنم ولی از سر بیکاری باز اومدم.
بد جوری بیکارم درسای دانشگاه بی خودی فقط دلفی خوبه که من چون برنامه نویسی ام خوب یس حوصله ندارم باهش سر و کله بزنم.
کارمم که چند وقته بد جور ستم شده ینی فعلا باید بسازم تا چند وقت دیگه ثمر بده.
بزک نمیر بهار می یاد.....................
خلاصه این که این جانب شدیدا بی حوصله و خسته ام
می یام وب کردی و سرم و با حرفای مردم گرم می کنم
یه پروژه ام دارم که باید هفته دیکه ارایه بدم تازه امتحانم دارم
ولی حوصله ندارم
تهی و منتظرم
دعا کنید نتیجه انتظارم همون بشه که خودم می خام(خودم هم نمی دونم چی می خام)
تنهام ولی حالم بد نیس ولی خوبم نیس همین که نباید به فکر حل مشکل کسی باشم یه دنیا می ارزه
لاافل شبا فقط از فکر غصه های خودم بی خوابم و کسی نمی دونه من تو دلم چه خبره
ولی این رورپزا آرومم انگار رسیدم به انتهایی که ازش می ترسیدم و می بینم خیلی هم بد نیس
حتا شاید امیدی هم باشهبرای انتظارم دعا کنید
نظر یادتون نره
مرسی
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 توسط سولیست | لينك ثابت
|
سلام تعطیلی خوب بود ssb: و در ضمن کلی هم فکر کردم نتیجه گرفتم و راه کار پیدا کردم فک کنم اگه یه سه چهار روزه دیگه همت خرج کنم یه نتیجه ای بگیرم. این چند وقته خیلی تنها شدم تنها تر از همیشه ولی واقعیت اینه که قبل از این هم تنها بودم فابریک ترین دوستم و رفیق گرمابه و گلستانم فقط برای پیش رفت تو کار و درسش با من بود بعد به خاطر یه پسر همه چی و فراموش کرد.................. 2ru: تصمیم دارم................... ولش کن نگم بهتر آخر این که هنوز دل تنگتم ****************************************************** هرگز در ميان موجودات مخلوقي که براي کبوتر شدن آفريده شده کرکس نميشود. اين خصلت در ميان هيچ يک از مخلوقات نيست جز آدميان. «ويکتورهوگو؛ بينوايان<< ****************************************************** حیف که نمی تونم همه حرفام و بزنم حیف nme
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387 توسط سولیست | لينك ثابت
|
سلام ا گور بابای برق............... چن شبه همش به خاطر صرفه جویی واین حرفا کامپیوتر و روشن نمیکنم روزام که نیستم پس کی حرف بزنم؟؟؟؟ قالب وبلاگم و عوض کردم تا یه کم شادی القا کنه صب که نه لنگ ظهر رفتم سر کار چن روز تو رکودم تقریبا کاری برای انجام ندارم از همکار جدیدم بیزارم یه احساس بدی دارم که امیدوارم خدا نصیب هیچ کس نکنه بگذریم بعد از ظهر داشتم بهت فکر می کردم یه دفه به سرم زد که اگه دیگه نبینمت چی؟ حالا از اون موقع تا حالا این فکر بد جوری حالم و گرفته ولی واقعا اگه دیگه نبینمت چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من بدون تو چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کلی دلم گرفته من بی تو چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 توسط سولیست | لينك ثابت
|
سلام از دیروز تصمیم گرفتم یک کم درس بخونم که اگه فردا پس فردا زبونم لال زبونم لال مهندس!!!!!!!!!!!!! 1 شدم بی سواد نباشم و نگن یارو n سال رفته دانشگاه ولی هیچیییییییییییییی بلد نیس خلاصه اینکه دوتا کتاب گذاشتم جلوم ولی امان از تنبلی که اجازه نداد خلاصه این که الان به شدت از خودم بیزارم تا دلتون بخاد دلم واسه پسر خاله ام علی رضا تنگیده(3 سالهشه( از بی کاری صب تا حالا 10 بار آن شدم و وب گردی کردم یه عالمه وبلاگ ریختم رو گوشیم و خوندم بازم بیشتر از خودم بدم اومد هم سن و سالای من چه قدر راحت از کسایی که دوسشون دارن حرف می زنن ولی من کابوسم اینه که حتی خود تو بفهمی دوست دارم حتی الن تو نوشته هام هم راحت نیستم همش می ترسم تو بفهمی اینا رو من نوشتم و مخاطبش تویی........ شایدم تا حالا فهمیدی مثل آدمای بیچاره تصمیم دارم برم فال بگیرم احساس می کنم یه نفر باید بهم بکه تو اندازه من نیستی تا من یه آه بکشم و با یه عالمه غصه بذارمت کنار دلم برات یه عالمههههههههههههههههههههههههههههههههههههه تنگ شده کاش می تونستم بهت زنگ بزنم کاش روم می شد راحت باهت حرف بزنم
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387 توسط سولیست | لينك ثابت
|
روز اول خیلی اتفاقی دیدمتوروز دوم الکی الکی چشمم به چشمت افتاد . هفته بعد دزدکی بهت نگاه کردموماه بعد شانسی به دلم نشستی و............................... حالا سالهاست یواشکی دوست دارم. چارلی چاپلین
=====================================
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 توسط سولیست | لينك ثابت
|
حرفای من
مرسی که وبلاگ من و انتخاب کردی. هر چند اگه تصادفی باشه. لطفا قبل رفتنت نظرم بده.