این اطلاعیه مال اون دسته از آدمایی که زحمت خوندن پست هام و به خودشون ندادند یا انقدر بی شعورن که فکر می کنن با دو تا کامنت عاشق و شیفتشون میشم می خام به این آدما بگم وقت خودشون و هدر ندن عوض کامنت گذاشتن یا مثل قدیما واسه رفیق پیدا کردن ول شن تو خیابون یا چت کنن دیگه نظرات خصوصی این دسته رو جواب نمی دم
سلام دیروز خانه دایی داشتیم تلویزیون می دیدیم یه دفعه زیر نویس داد که خسرو شکیبایی مرده خیلی قصه خوردم خیلی دلم گرفت دوسش داشتم --------------------------------------------- یه کم اوضام بهتر شده یه کم خیالم راحت شده امیدوارم آرامش قبل طوفان نباشه --------------------------------------------- اگر از پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای ، به خاطر بیاور زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ای مدیون صبرت در برابر سیاهترین شبی هستی که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387 توسط سولیست | لينك ثابت
|
سلام بچه ها یکی از مشکلاتم و با بد بختی حل کردم ینی خیلی سخت بود خیلی سخت حلش کردم حالا یکی دیگه مونده حال خوبی ندارم کاش این یکی هم حل شه می ترسم می ترسم خدا عوض اشتباهات من و از خانواده ام بگیره ولی آخه کدوم اشتباه حتی می ترسم تو خیالم بهت فکر کنم این دقیقا حسی که من دارم ترس تمام بدنم یه دفعه یخ می کنه دلم می خاد چشام وببندم و یه دل سیر باهت حرف بزنم درد و دل کنم باهات زندگی کنم چرا انقدر دوری چرا اندازه من نیستی چرا نیستی پیشم امروز با تمام وجود هس کردم نیستی انگار تا حالا باورم نمی شد نیستی با تمام وجودم می گم دلم برات تنگ شده دلم می خاس پیشم بودی بقلت می کردم دلم واست تنگ شده تو رو خدا دعام کنید این گرفتاریم هم حل شه تا شاید بتونم یه فکری برا رسیدن به تو بکنم
راستی بچه ها تولد امام علی جونم و روز مرد مبارک
اینام ماله عشقم
روزت مبارک شاید هیچ وقت نتونم این و بهت بگم
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 توسط سولیست | لينك ثابت
|
غريب است دوست داشتن.وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتي ميدانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ... ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش ميگيريم هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر ، ما بي رحم تر . تقصير از ما نيست ؛ تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به :((گوشمان خوانده شدهاند
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 توسط سولیست | لينك ثابت
|
دلم گرفته دلم خیلی گرفته خسته ام........... نگرانم...........همش می ترسم اتفاق بدی بیفته همش نگرانم با کوچکترین صدایی به هم می ریزم هنوز زوده من تازه یه هفته است 24سالم تموم شده مثلا الان باید بهترین روزام و بگذرونم ولی............. سهم من فقط نگرانیه تمام زندگیم نگران بودم
چرا انقد بد بختم خدا دیشب یه کم قران و دعا خوندم خدا رو شکر دم ظهر دوست مامان زنگ زد بابا..................راستی عصری مامان به ز زنگ زد مثل اینکه دختر دومش و هم شوهر داده به مامان که بهش کفته بود نمی خواد من و شوهر بده گفت من و ترشی بندازه دلم می خواست بگم من ازدواج نمی کنم یا بگم من فقط با عشقم زندگی می کنم اون وقت حتما بهم می خندیدن می گفتن بد بخت حسرت به دله چی کار کنم نمی تونم با هیچ کدوم از پسایی که طرفم می یان گرم بگیرم من اون و می خام ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اون و بهم بده خدایاخیلی چیزا ازت می خام که کمترینش اونه خدایا هوای دور و بری هام داشته باش اونا خوب و خوش باشن منم هستم حتی اگه اون و بهم ندی ساعت 9:30 شبه اکه اون و داشتم الن حتما با هم سر شام بودیم برام دعا کنید تو این هفته مشکلم حل شه مامانم کمت غصه بخوره همین طور من دوست دارم...................................................
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 توسط سولیست | لينك ثابت
|
حرفای من
مرسی که وبلاگ من و انتخاب کردی. هر چند اگه تصادفی باشه. لطفا قبل رفتنت نظرم بده.