در باغی رها شده بودم. نوری بیرنگ و سبک بر من وزید. آیا من خود بدین باغ آمده بودم و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟ هوای باغ از من می گذشت و شاخ و برگش در وجودم می لغزید. آیا این باغ سایه روحی نبود که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟
ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد صدایی که به هیچ شباهت داشت. گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد. همیشه از روزنه ای ناپیدا این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود. سرچشمه صدا گم بود: من ناگاه آمده بودم. خستگی در من نبود: راهی پیموده نشد. آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت؟
ناگهان رنگی دمید: پیکری روی علف ها افتاده بود. انسانی که شباهت دوری با خود داشت. باغ در ته چشمانش بود و جا پای صدا همراه تپش هایش. زندگی اش آهسته بود. وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود. وزشی بر خاست دریچه ای بر خیرگی ام گشود: روشنی تندی به باغ آمد. و من درون دریچه رها می شدم.
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 توسط سولیست | لينك ثابت
|
و در انتهای هر آغاز تاسفی از شروع مشتاقانه است و افسوسی در پس تلاشهای صادقانه افسوس که وقتی می آموزی زمانی باقی نمانده و وقتی فرصت دوباره می یابی فراموش می کنی چه آموخته ای
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 توسط سولیست | لينك ثابت
|
نمی دونم چرا چند وقته حالم خیلی بده اعصابم خورده کنترل شرایط از دستم خارج شده تازه از دانشگاه بر گشتم کمتر پیش می یومد بخوام کاری کنم و نشه ولی الن دقیقا این اتفاق افتاده و من احساس ناتوانی می کنم شبا فکر می کنم فردا با راه جدیدی که به ذهنم رسیده شرایط عوض می شه ولی فردا صبح هم مثل امروز شلوغ پلوغ انقدر که اگه هنر کنم کارای اصلی ام و انجام میدم و به عقب افتاده ها نمی رسم دعا کن فردا اون طوری باشه که الان می بینمش.باور کن این به نفع همس باور کن.
نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386 توسط سولیست | لينك ثابت
|
سلام هر چی سعی کردم دندون رو جیگرم بذارم و حرف نزنم نشد که نشد.دیگه چیزی نمونده دیگه داره می رسه ولی بازم مال من نیست بازم به من نمی رسه نمی دونم چرا من هر کاری می تونستم کردم ولی بازم نشد که نشد دلم برای یه روزایی تنگ شده کاش می شد اغلا یه بخشی از زمان وبرگردوند و دوباره ازش لذت برد. بعضی لحظه ها رو با اینکه خیلی هم سادن من یکی اگه هزار بارم مرورش کنم بازم از یاد آوریشون لذت می برم خدا رو چه دیدی شاید یه روزی انقدر بهت نزدیک شدم وبهت اعتماد کردم که همه اینا رو تعریف کردم . دیشب یانگوم تموم شد. شدم عین اون وقتا با دادا همه زندگی ام تو یه چیز خلاصه شده............................................................................................................ نمی دونم می شه یا نه همه اون اتفاقایی که باید تا حالا افتاده غیر اون چیزی که برا از همش مهمتره
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 توسط سولیست | لينك ثابت
|
سلام هر چی سعی کردم دندون رو جیگرم بذارم و حرف نزنم نشد که نشد.دیگه چیزی نمونده دیگه داره می رسه ولی بازم مال من نیست بازم به من نمی رسه نمی دونم چرا من هر کاری می تونستم کردم ولی بازم نشد که نشد دلم برای یه روزایی تنگ شده کاش می شد اغلا یه بخشی از زمان وبرگردوند و دوباره ازش لذت برد. بعضی لحظه ها رو با اینکه خیلی هم سادن من یکی اگه هزار بارم مرورش کنم بازم از یاد آوریشون لذت می برم خدا رو چه دیدی شاید یه روزی انقدر بهت نزدیک شدم وبهت اعتماد کردم که همه اینا رو تعریف کردم . دیشب یانگوم تموم شد. شدم عین اون وقتا با دادا همه زندگی ام تو یه چیز خلاصه شده............................................................................................................ نمی دونم می شه یا نه همه اون اتفاقایی که باید تا حالا افتاده غیر اون چیزی که برا از همش مهمتره
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 توسط سولیست | لينك ثابت
|
سلام راستی اول از همه بگم رنگ من قرمز ولی بلاگفا قالب قرمز نداشت خوب قرمز نشد مشکی! دوم از همه به وبلگ مهسا حسودی کردم برا همین هوایی شدم یه وبلگ ساده بزنم.
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386 توسط سولیست | لينك ثابت
|